Pages

 

August 2008
M T W T F S S
« Jul    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

نرخ آبرو

Author: sirous
08 26th, 2008

فرق نمی کنه پسر باشی و یا دختر بسته به موقعیت خودمون و احساسات قلبی و روحی مون با رها پیش اومده که احساس کردیم تنهای م و سعی کردیم این تنهایی روبه نحوی پر کنیم من وب گردی می کنم و تو خیاطی و خیلی چیز های دیگه ولی یه زمان پیش اومده که اصلا تنهایی ادم رو تنها جنس مخالف پر می کنه مثلا طرف دوست داره تنهایی خودشو با دختر و یا پسر پر کنه ممکن ه این احساس تبدیل به یک عشق بشه و این عشق باعث یک ازدواج و یک زندگی شیرین ولی بارها پیش اومده  رابط ه و عشق به شکست ختم شده و حتی رابط ه تا حد بسیار باریکی جلو رفته و خیلی چیزای دیگه خلاصه چند وقت پیش ا با پسری تو بوفه ی دانشگاه هم صحبت شدم یه دختری از جلوی ما رد شد به یه پسری سلام کرد یهو پسره گفت اینا با هم رابطه دارن و اون دختره ج ن د ه  است من م دهن م  باز مونده بود و سوال کردم واقعا که جواب داده خب با اون پسر رابطه داره و این یعنی هر دختری با هر پسری ربطه ای در این حد داشته باشه ج ن د  ه است ؟ و خلاصه هر دختری که رد می شد یک ایرادی میگرفت طرف ابرو هاش باریک بود باز از نظر اقا ج ن د ه خطاب می شد یه دختر دیگه از اونجا رد شد بازم به همون شکل ج ن د ه خطاب شد من شاکی شدم اینو دیگه چرا ؟ که جواب داد چند وقت پیش ا خانم رو دیده که داره سیگار می کشه و باز از دید ایشون اون خانم هم ج ن د ه بود به نظر شما این روز ها ج ن د ه  شدن خیلی راحت نشده ؟ تنها کافیه از طرف خوشت نیاد و ج ن د ه خطاب ش می کنی حالا فرض کنید تو کیف یه دختر یدون ک ا ن د و م پیدا کنی دیگه طرف به راحتی آب خوردن ج ن د ه به حساب میاد این روزا نرخ خیلی چیزا گرون شده ولی نرخ ابروی مردم خیلی ارزون ه به همون سادگی که اقا پسره دیگران رو صدا می زد



پسر به ایستگاه اتوبوس رسیده بود در ان باران تند ولی بی اعتنا به باران قدم می زد و انگار باران نمی بارید به چشم هایش اجازه نمی داد حتی یک قطره اشک از ان ها سرازیر شود حس می کرد یه تک ه یخ در اقیانوس ست که ارام در حال حرکت است به ایستگاه اتوبوس که رسید چمدانش را طرفی گذاشت و منتظر اتوبوس شد باید یک ساعت منتظر می ماند داخل ایستگاه نرفت همانجا زیر باران ماند و در افکار خودش فرو رفت چشمش به دختری که خیلی دور تر از او با پالتویی قرمز با موهای خیس منتظر اتوبوس ایستاده بود افتاد پسر نگاهی کرد ولی بی خیال باز غرق در افکار خودش شد و به سال های دورتر رفت همان سال ها که در همین ایستگاه اتوبوس دختری با پالتوی قرمز و موهای خیس، ولی یادش آمد زمانی که برای اولین بار چشمهایشان در هم گره خورد هیچکدام نتوانستند نگاهشان را از هم بردارند این نگاه تا زمانی که هر دو به مقصد برسند ادامه داشت و پسر برای اولین بار دلش خواست کاری بکند که در تمام عمرش نکرده بود،دلش میخواست کار متفاوتی بکند و شاید دلش میخواست دختر را در اغوش بگیردشاید هیچ وقت سهم او نبوده ، باران تند تر می بارید دختر با پالتو قرمز نزدیک او شد و چتری را که باز نشده بود به او تعارف کرد پسر کمی مکث کرد و مانده بود که چکار کند،می خواست انتقام بگیرد با خودش داشت می گفت دختری دیگر، شاید این آدم بتواند از عشقی که مرا بسیار رنج میدهد و دردناک است جداکند، شاید بتوانم ، شاید برایم یک دوست باشد و هزار تا فکر دیگر در سرپسر می چرخید و می چرخید.اما پسر سرش را انداخت پایین و در زیر باران به راهش ادامه داد، رفت بسوی ایستگاه بعدی شاید اتوبوس در آنجا توقف داشته باشد



آهای خراب کار

Author: sirous
08 20th, 2008

انگار عادت کرده ایم که هر کجا می ریم اونجا رو به گند بکشیم روزگاری خدا ما رو آفرید و برای زندگی بهترین جا رو برامون انتخاب کرد ، بهشت . و از اونجا که ذاتمون خراب بود اقا شیطونه ما رو وسوسه کرد ونشستیم به خراب کاری ویاد گرفتن راههای نامردی رو یاد گرفتیم و این شد که خدا ما رو از بهشت بیرون کرد و ما گشتیم و گشتیم تا زمین رو پیدا کردیم اولا زمین برای همه جا داشت و هر کسی می تونست گوشه ی از زمین زندگی کنه ولی باز تحمل مون سر اومد و باز شروع کردیم تو زمین به خراب کاری و تعداد خراب کارای روی زمین خیلی خیلی زیاد شد تا اونجا که دسته های خراب کاری درست کردیم و سر همدیگه رو کلا گذاشتیم و کسای هم که کلاه برداری بلد نبودن خراب کاری ما  رو یاد گرفتن نفرت یاد گرفتیم کلک و دروغ و دوریی یاد گرفتیم نامردی نامردموی یاد گرفتیم تهمت زدیم و هزاران کار زشت دیگه یاد گرفتیم  و همه اون کارایی که تو بهشت نمی تونستیم انجام بدیم تو این دنیا انجام دادیم و این خرابکاری ها به اون اندازه رسید که احساس کردیم دیگه تو زمین جایی برای خراب کاری نداریم و کلی این ور و انور رفتیم تا به جای جدید رسیدیم و یه دنیا که همه و هزاران نفر دیگه توش زندگی می کنن و میشه کاری کرد که دیگه کسی متوجه نشی تو کی هستی و هر خراب کاری که دوست داریم انجام بدیم و کسی متوجه نشه و دیگه با هر کسی که دشمنی م بدون اون که بدون تو کی هستی برای اون بد بزنی و می تونستیم چشم دیدن همدیگه رو نداشته باشیم و برای همدیگه رهبر باشیم و دستور بدیم و همه این کارا رو تو دنیای مجازی می تونستیم انجام بدیم و اون بازیهای دنیای واقعی رو اوردیم تو دنیای مجازی شروع کردیم و اگه کسی با ما همراه نبود مسخره اش کردیم  دلش رو شکستیم و خیلی حرفای دیگه و اگر چه این دنیا می تونست مثل اون دنیا های خوب که من و شما های ادم  های توش زندگی می کنیم و می تونست پر از خوبی و دوستی باشه مثل دیگر دنیا ها که خراب کردیم اینجا رو هم به گند کشیدیم



لبخند خدا

Author: sirous
08 17th, 2008

لویز ردن,زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس , و نگاهی مغموم. وارد خوار بار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه اشان بی غذا  مانده اند.جان لانک هاوس, صاحب مغازه,با بی عتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:آقا شما را به خدا محض این که بتوانم پولتان را میآورم.جان گفت نسیه نمیدهد.مشتری دیگری که در کناره پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازدار گفت :ببین این خانوم چه می خواهد خرید این خانوم با من .خواربار فروشی گفت :لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو؟ لویز گفت:اینجاست. لیستت را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر!!.لویز با خجالت یک لحظه مکث کرد,از کیفش تکه کاغذی در اورد وچیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت.همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .خواربارفروشی باورش نمیشد .مشتری از سر رضایت خندید. مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد,آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند در این وقت ,خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را بر داشت ببیند روی آن چه نوشته است.کاغذ لیست خرید نبود,دعای زن بود که نوشته بود:ای خدای عزیزم تو از نیازه من با خبری ,خودت آن را بر آورده کن 



08 15th, 2008

مگر خودتان خواهر و مادر ندارید این پست خانم صابری نویسنده ی وبلاگ آونگ خاطرهاست داستان بر می گرده به ماجرای لایحه ی جدیدی که دولت برای تصویب روانه ی مجلس کرده ، با خواندن متن کامل لایحه و آزادی های که برای  مردان در لایحه درج شده برای یک لحظه اقا شیطون ه تو جلد ادم میره و دست و دل ادم رو برای شروع زندگی مجدد و خلاصه تشکیل حرمسارایی خصوصی می لرزونه بعد یاد جمله ی خانم صابری که نوشته بودن مگه خودتون خواهر و مادر ندارید می افتم و بازم هم دلم می لرزه ولی منطقی تر که فکر کنید آیا این لایحه جزء خدشه دار کردن حقوق تساوی زن و مرد کاری برای زنان سرزمینم ایران  انجام میده  و جزء اینکه زن رو بازیچه ی دست مردان هوس باز می کنه  قدمی برای زن بر می داره و این زن ،مادر این فرشته ی بهشتی که با شیره ی جان خود به ما جان داده باید با چنین قوانینی از یک موجود بهشتی به یک بازیچه و آلت دست پایین کشیده بشه به شخصه مخالفت خودم رو با این لایحه اعلام می کنم امیدوارم دوستان عزیزم با نوشتن پست های در این زمینه مخالفت خودشون رو با این لایحه بیان کنند  . اصل لایحه را می‌توانید این‌جا بخوانید



خاطرات مرگبار

Author: sirous
08 14th, 2008

دوشیزه شین خانم شیطون و دوست داشتنی من رو به یک بازی وبلاگی جالب با عنوان خاطرات مرگبار دعوت کرده از اونجا که من همیشه سرم برای شیطنت و خراب کاری درد می کرده کلی خاطره ی مرگبار دارم که چند تایشو براتون می نویسم . اولین خاطره بر می گرده به خیلی وقت پیش ها که هنوز کلاس اول نرفته بودیم و ما داشتیم قسمتی از خونه ی قدیمی خودمون رو خراب می کردیم خلاصه بعد از اینکه سقف خونه رو ریختن زمین من و داداشم رفتیم روی دیوار و خلاصه شیطنت ها می کردیم که یکهو هواسم پرت شد و از بالای دیوار شیرجه زدم پایبن و روی کلی اجر و سنگ ولو شدم کلی درد داشت  اول دور سرم گیج رفت بعد کلی گریه کردم خلاصه ماجرا ختم بخیر شد و برای من هیچ اتفاقی نیافتاد ماجرای دوم : در همان دوران کودکی برای تفریح به خانواده به کوه رفته بودیم من و بچه های فامیل رفتیم کنار یدون درخت و توپمونو گذاشته بودیم وسط شاخه های درخت و با سنگ میخواستیم بهش بزنیم منم یدون سنگ پرت دادم و سنگه خورد به توپ و برگشت خورد تو ملاج یکی از بچه ها ، جای شما خالی طرف کلی خونی و مالی شد ماجرای سوم : دوران راهنمایی بود و امتحان ریاضی داشتیم کلی خداخدا کردم که امتحان ندم چون درس نخونده بود یه قسمتی از مدرسه درخت و چمن داشت که با بچه ها میرفتیم بازی و بدو بدو ، اینا ها کلی م حال میداد داشتیم بازی می کردیم که یکی از بچه ها زد زیر پای من و من طفلک چنان ولو شدم روی زمین که کتفم در جا شکست خلاصه اینبار کلی گریه و زاری کردم و درد شکستن به کنار ضعف رفتن دلم به خاطر شکستن همانا القصه ما رو بردن بیمارستان ولی عمو دکتر فرمودن که چون سن سال من کم ه نمیشه عمل م کنن و تمام بدنمو از گردن تا روی شکمم رو با کچ گرفتند و جای یادگاری نوشتن بچه ها شدیم قابل ذکره که دیگه نیازی به پیرهن پوشیدن نداشتیم ، ماجرای چهارم : اخرین اتفاقیم که برام افتاد بر میگرده به چند سال پیش که در یک صانحه ی وحشتناک شکمم حدود 17 سانت پاره شد ودل و رودم ریخت بیرون ولی از بس جون سخت بودم که شادروان نشدم ماجرای بدی بود و نمیخوام زیاد وارد جزئیاتش بشم چون روزهای سخت و درد آوری در زندگیم بود . در پایان تمام دوستانم که این متن رو می خونند به این بازی دعوت می کنم



امروز در دنیای مجازی و وبلاگستان فارسی ، خبر اعدام دو تن از اعضای گروه تروریستی جندالله رو دیدم اما نکته ی جالب اینجاست که بعد از مرگ عوامل جندالله این مجرمین رو تبدیل به شهید و این شخص رو به بت تبدیل می کنند و به بهانه ی حقوق بشر از این افراد دفاع می کنند ، راستش من با اعدام مخالفم و همیشه صحنه ی مرگ دیگران برام تکان دهنده بوده ولی اینجا یک سوال هست،  اگه شخصی روزنامه نگار و فعال مدنی بوده ولی عضو گروه جندالله (جندالله گروه تروریستی که صدها انسان غیر نظامی و بی گناه رو به قتل رسونده) نمی تونه در قتل دیگران همکاری کنه ؟ و چون روزنامه نگاره و فعال مدنی ه باید از جرمی که انجام داده گذشت ؟ در همه جای دنیا حتی در امریکا و تمام کشورهای اروپایی هر مجرمی به مجازات عمل خودش میرسه ولی ممکنه نوع حکم برای مجرم متفاوت باشه ممکنه در کشوری مجازت اعدام ودر کشور دیگر مجازات اون شخص حبس ابد باشه ، ایا با این بت سازی و دفاع از یک تروریست که در قتل چندین انسان بی گناه همکاری داشته دفاع از حقوق بشر باید گفت ؟ ایا در تمام دنیا متجاوزین و قاتلان برخورد و به مجازات عمل شون نمیرسند چرا شمای  که این چنین دم از حقوق بشر می زنید از حقوق افرادی بی گناه که با همکاری ایشون وگروه تروریستی جندالله کشته شدند فکر نمی کنید و ایا این افراد به صرف اینکه  این شخص روزنامه نگار و فعال مدنی بود حقی برای زندگی نداشتند و عبدالمالک ریگی و گروه تروریستی ایشون و افراد وابسته به این گروه تروریستی نباید مجازات و به سزای رفتار غیر انسانی خودشون برسند ؟



08 2nd, 2008

چقدر عصبی  بود سوار ماشین که شد از حالت صورت و رنگش می شد پریشانی رو از صورتش دید با موبایلش ور می رفت اول فکر کردم شماره رو نمی گیره بعد که انگار شماره موبایلشو گرفت اروم صحبت می کرد راستش کنارش بودم و می شد فهمید چی میگه  ، امروز عصر کجا بود ؟ میگم کجا بودی ؟ با کی بود ؟ ساعت چند موبایلتو گم کردی ؟ مگه با تو نیستم بعد انگار طرف مقابل تلفن رو قطع کرد! ولی انتظارشو نداشت صورت سفیدش گل انداخته بود بازم شماره رو گرفت و اینبار با لحنی تند تر سوال کرد بین صحبتا چندتا فحش اب دار قاطی صحبتاش می شد طرف مقابلم که مشخص بود دختره پشت سر هم تلفن رو رو دستش قطع می کرد ، منم از فضولی مرده بودم ، اخی انگار اولین شکست عشقیش بود دختره اتگار پیچونده بودش بد جوری بهش بر خورده بود منم که دیدم خیلی حالش خرابه زود این بیت و براش گفتم که بی خیال بابا : شاعر میگه به هر چمن که رسیدی گلی بچین و برو مرد نباید زود پابند شه و با گفتن این بیت انگار اب سردی ریخته باشم رو دلش گفت اره و برای اینکه خودشو جلوی من بگیره گفت راست میگی ، در بین راه براش از عشق و عاشقی گفتم و اینکه زیاد دلش رو به این چیزا گرم نکنه و حالا که دختره رفته بره برا خودش یدون بهترشو پیدا کنه و به یار ناموافق م محل نده فکر کنم بهتر باشه خلاصه زودتر از من به مقصد رسید و دستمزد نصیحتای من پرداخت کرایه ماشین این جانب بود و ارامش پسره البته پیش ما که اروم شد حالا بماند بعد از پیاده شدن باز زنگ زده و پاچه خواری طرف مشغول شده خدا خودش عالمه ادم از دست این جوان ای این دوره و زمونه سر بذاره به کوه و کمر بازم کم ه



دل تنگی مجازی

Author: sirous
08 1st, 2008

در زندگی واقعی و روز مره در بین ارتباطاتی که داریم دوستانی مناسب شخصیت و موقعیت اجتماعی خودمون پیدا می کنیم و این رابطه ی دوستی می تونه برای خیلی از ما تا سالها ادامه داشته باشه و از دوستی خودمون استفاده های علمی و اخلاقی و فرهنگی داشته باشیم و باعث پیشرفت ما در زمینه های مختلف بشه ولی امروزه دامنه ی دوستی های دنیایی واقعی پا رو فراتر گذاشتیم و در عصر ارتباطات و دنیای مجازی و اینترنت ، دوستی های مجازی بوجود اومدن این دوستی ها دیگه به شهر و محله و محل کار ختم نمیشه و می تونیم در هر گوشه ی دنیا با افراد مورد علاقه ی خودمون ارتباط برقرار کنیم و رابطه ی دوستانه بوجود بیاریم با گذشت زمان و ارتباط بین دوستان مجازی رابطه ی عاطفی و دوستانه در بین دوستان مجازی بوجود میاد همان طوری که در بین دوستی های دنیای واقعی بوجود میاد یکی از مشکلات دوستی دلتنگی ه و من به شخصه از این قاعده مستثنا نیستم خیلی وقته دلم برای بعضی از دوستان مجازیم تنگ شده دلم برای آرام و گیر دادن های دخترانش تنگ شده دلم برای فروغ بانو تنگ شده دلم برای میسکای شاعر تنگ شده دلم و بیشتر از همه دلم برای عرفان عزیز که همیشه همدیگر رو داداش صدا میزدیم تنگ شد یادم رفت عمو شاه ولی که دخترشو نگرفتم و همیشه از من دلخوره دلم برای اونم تنگ شده دلم برای گیردادن های مونا تنگ شده برای بائوبا برای کوهیار و طنزهایش برای تینای عزیز و آفتابگردون مهربون و بیشتر دوستانم دل تنگ شدم



عاقبت فضولی

Author: sirous
07 25th, 2008
فرض کنید توی رویای شیرین هستی وداری برا خودت حال هول می کنی که وقت خوردن لب های خوشمزه میشه بعد یکهو انگار یک چیزی داره از زیر لباست بالامیره اول اهمیت نمیدی بعد جدی تر میشه و حول میشی که ای دل غافل این یعنی چی بود زود بلند میشی و پیرهن تو باز می کنی و بعد در کمال تعجب می بینی یدون بچه موش پدر صلواتی هوس کرده زیر لباس شما بالا پایین بره و خوردن لب و لوچه رو کوفت کنه برای شما بعد یکهو به خودتن میاد و چنان جیق می کشی که کل خونه سر سه سوت میان بالای سرت و در این حادثه ای اسفناک یک عدد موش جونان ناکام از دنیا میره که درس عبرتی باشه برای دیگر موش ها که پیرهن منو با شهر بازی خودشون اشتباه نگیریند و اینکه عاقبت فضولی مرحوم شدن ه خلاصه بعد از اجرای حکم اعدام موش نکون بخت ما تمام خونه رو زیر رو کردیم و معلوم نشد که ان موشک ناکام از کجا وارد شده و تمام راه ها به در وردی ختم شد که تنها راه نفوذی منزل می باشد نتیجه اخلاقی اینکه اگه دیدید بالای سر یه نفری قلبی و اینا بود هیچ وقت زیر پیرهنش نیرید چون ممکنه بال بال بزنید و به دیار باقی بشتابید



« Older Entries